"یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند ، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند .
هرکس از آن آب می نوشید دیوانه می شد .
صبح روز بعد همه ی مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند .شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی مردم را مهارکند اما پلیس ها و کارآگاه هاهم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه است و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آن ها نکنند.
وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمان های نامعقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گیری کند.
پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زیر دست هاشان بلافاصله توبه کردند . حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن می گفت (!) چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند ؟
آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد. هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود . اما پادشاه توانست تا آخرین روز های عمرش بر آن کشور حکومت کند. "
_ این متن به نظرم جالب ترین و با معنی ترین قسمت کتاب " ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد " بود ،
نوشته ی پائلو کوئیلو .![]()
_ چقدر خوبه که الان بابا و گلاره خونه نیستند که این بگو مگو های منو مامانو بر سر خوردن پرتغال ببینند ! من به شخصه ترجیح میدم با یه سرماخوردگی رو به موت بشم ولی طرف این نارنجک
( نارنجی کوچک) نرم ...![]()
_ یادمه دعا می کردم که اگه قراره دانشگاه قبول شم ، نیمه ی دوم باشه ... اما الان واقعا پشیمونم.
آخه خدا چرا هر چی که ما میگیم گوش میده . من دیگه هر چی ذوق و شوق داشتم از بین رفت !!!![]()
_ "دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست " ... اینو هم سهیل محمودی گفته ، نه من ! ![]()
_ امیدوارم آپ بعدی دیگه چند ماه بعد نباشه ...![]()
سلام
بازم روزام شدن تکراری ... چیزی که باهاش مشکل دارم ...
دلم تنگ شده واسه اینکه هرکاری که میخوام انجام بدم یکی بهم
بگه" لازم نکرده بشین پای درست ... این چیزا الان واجب نیست "
دلم تنگ شده واسه شبایی که قبل از خواب تو فکرم برنامه می ریختم
که فردا صبح که پاشدم اول اینو بخونم بعد تست اون هفته ای یا رو بزنم ....
دلم تنگ شده واسه خلاصه نویسی ...
واسه کلاسای استاد طالبی ... واسه آزمونای جمعه ...
واسه 9 شب رسیدن خونه ... خسته و کوفته ...
واسه کلاسای عید ...
واسه اینکه هی خودمو دلخوش کنم که 5 مرداد خیلی زود میرسه ...
بعدش دیگه هرچی بخوام چلچراغ میخونم ... فیلم میبینم ...
با صدای زیاد هرچی که بخوام آهنگ گوش میدم ...
چقدر شیرینه وقتی میبینی آرزوهای همین یکی دوماه پیشت چی بوده !!!
خدایا ممنون ... ممنون از همه چیز ...
پ.ن :
1 من دلم هوای اینا رو کرده .... خیلی :
بابا لنگ دراز
زنان کوچک
وروجک وآقای نجار
پت پستچی
یوگی با همه ی دوستاش
و خیلیای دیگه ...
2 همشون بوی یه معصومیت شاید از دست رفته رو میدن ...
3 پینگو چون برام یه چیز دیگست ...عکسشو میزارم ...

امروز با dady رفتیم ثبت نام ...
مسیرش رو که دیدم وا رفتم
... ولی پیش بابا ضایع نکردم ...
گفتم وای چه با کلاس !!! ![]()
دیشب فریبا زنگ زده میگه یه روز قرار بزار بریم پیش کاویانی...
منم گفتم تو هم یه روز قرار بزار بریم پیش خانم رضایی ...
دیگه نگفتم یه هدیه ی ناقابل میخوام واسش ببرم اولا که خودشو میکشت
بعدشم اینکه از روی خود شیرینی شاید تقلید میکرد ...
من یکی هنوز یادم نرفته چقدر پشت سر اون بیچاره بد میگفت ...
یکی نیست به من بگه بابا حافظه ! ![]()
راستی دیشب از طرف کانون واسمsms اومد که
" برنامه ریزی را از همین حالا شروع کنید / اولین آزمون 6 مهر ... "
عجب ! ![]()
یکی نیست به این کاظم قلم چی بفهمونه بابا ناسلامتی ما دیگه دانشجوی
این مملکتیم ، چرا توهین میکنی آخه ؟!
امروز دومه ؟... مریم هم فکر کنم پس فردا میره ...
دیروز بد جوری حال من و نجف و گرفت ...
تلافی میکنم … ![]()
پ.ن :
_ هنوز هیچ برنامه ی خاصی واسه این 4 ماه بیکاریم ندارم ... !
_ همچنان خوشبینانه منتظرم استاد باهام تماس بگیره واسه
کتابش... اصلا شاید قراردادشو cancel کرده ... Don’t know !
امشب ببین که دست من
عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم
نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من
به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن
بیا به جنگ تن به تن
پ.ن :
با صدای بلند لطفا ... خیلی بلند ... اون قدر که صدای دنیا رو نشنوی !
می دونی یه جورایی باورم نمیشه که حداقل تا 4 ، 5 ماه دیگه از
هر جهت آزادم بدون هیچ دلشوره ای واسه چیزای مختلف ...
درس ، تست ، آزمون جمعه ، خانم رضایی ، تراز ، افت یا پیشرفت
و هزار و یک چیز دیگه ...
آخیش ... دیگه خبری از هیچ کدومشون نیست ...
مسخره است ... الان دیگه نهایت دغدغه ات میتونه این باشه که
این چند وقت رو چه جوری بگذرونی ...
یا اینکه مثلا دانشگاه چه جوریه ...
اصلا می ارزید به این همه بدبختی کشیدن یا نه ؟
پ.ن :
آخه 4 خط ونیم دیگه پی نوشتش چیه ؟!
تقدیم به یک دوست :
هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد
هست آن است که هر لحظه به یادت باشد
پ.ن :
حالا باز هم جای گله هست یا نه ؟
"ترس از دیدگاه روانکاوی" ... مسخره است ... اون طور که فکر می کردم چیز
خاصی ازش نفهمیدم. فکر نمی کردم یه روز به این درجه از خنگیت (؟) برسم.
ولی خوب بی انصاف هم نباشم ، مطلب سنگین بود به هر حال.
"صد سال تنهایی" هم اونی که من فکرشو می کردم نبود. بهتره از این به بعد
دیگه راجع به هیچی فکر نکنم.
چرا همیشه به دست آوردن خوبا سخته ؟
چرا من خودم قبل از این بهش فکر نکرده بودم ؟!
چرا مریم نیم وجبی باید به من بگه دوستت ، دختره یا پسر ؟
چرا دیوانگی کردم و وب قبلیمو که به همین اسم بود پاک کردم ؟
چرا درست بعد از اینکه من وبلاگمو حذف کردم سیاوش نویسنده ی سکوت شب
رفت سربازی ؟
چرا درست بعد از حذف وبلاگ من باید واسه وب مریم مشکل پیش بیاد ؟
چرا من هیچ دلیل قانع کننده ای واسه این چراها ندارم ؟
چرا ...
بسه دیگه حوصله ی خودمم سر رفت !
پ.ن :
زندگي رويا نيست
زندگي زيبائيست
مي توان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست ...![]()
آتش بگير تا که بداني چه مي کشم
احساس سوختن به تماشا نمي شود
...
